تبليغاتX
گرگ و میش

گرگ و میش

جوانی!
جناب برادر را می بینیم که با چه عشق و علاقه ای لباس هایشان را انتخاب می کنند و تی شرت مذکور را با دستهای خود می شورند ... 6 صبح بی خوابی می زند به سرشان و احتمالا از هیجان بیدار می گردند و با چه عشق و علاقه ای کتونی هایشان را می سابند و ما را هم از صدای خرچ خرچش بیدار می کنند... کله سحر کلی آهنگ های قشنگ قشنگ می گذارند و کلی هم سرحالند و هی هم می روند دم پنجره! ما که اصلا نفهمیدیم هیجانات به علت چیست! اصلا!
خب می دانیم چه احساس جالبیست آشنایی با یک نفر جدید و نا آشنا و قرار اول و دوم و سوم و ... شناختن خودش و فک و فامیل و جد و آبادش و روزای خوب و خوش و بعدم اولین دعوا و روزای زشت و بداخلاقی و دوباره آشتی و گل و بلبل و ...
کلا دوست می دارم این روابط شاید احمقانه را ... روزای خوشی را می گذرانیم ... می خندیم ... شادیم... می گردیم... دور می زنیم ... دوست داریم قدر جوانی هایمان را بدانیم. جایی هم باشد که از احساسمان بنویسیم که یادمان بماند این روزها خوش بودیم، واقعا خوش بودیم و چند سال دیگه نیاییم اسم این روزهای خوشمان را بگذاریم دوران حماقت و جهالت و بی احترامی کنیم به تمام احساسات جوانیمان و خوشی هایش!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت3:2 PMتوسط عسل |
غروب جمعه!
غروب های جمعه هم می توانند بسیار قشنگ و لذت بخش باشند و دلت هم نگیرد و بهت هم خوش بگذرد... بله... می شود این جوریا هم باشد!

+نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت7:2 PMتوسط عسل |
دززززد
ما عادت کردیم که در هر چند وقت یه بار صدای جیغ و فریادی را در کوچه بشنویم و بعد متوجه شیم که این جیغ و فریاد به علت کیف قاپی بوده! عادت بسیار دردناکیست!

به پیرزنی که حتی نمی تونست دنبالت بِدَوه رحم می کردی حداقل!

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت10:56 AMتوسط عسل |
جووووون
یک زمانی کودک بودیم در مدرسه و کوچه و خیابان عشقمان این بود که بدویم ... هی بدویم... و هی می شنیدیم که بچه ندو می خوری زمین... ما هم حرف گوش کن!
حالا روزگاری رسیده که شاید در طول روز نیم ساعت هم پیاده راه نرویم...
 به عبارتی جوون هم جوونای قدیم! چیه این جوونِ ماشینیه امروزی! مُردم انقدر کرایه ماشین دادم!! والاااااا! :دی

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت4:44 PMتوسط عسل |
2012

یه زمانی از این سوالات زیاد به چشممان می خورد که مثلا اگه بدونی 5 دقیقه از عمرت مونده یا 1 ساعت مونده چی کار می کنی!!؟؟ سوالاتی که هرگز بهشون فکر نکردم!!! حالا در میان جوی که ییهو فیض.بوک را گرفت و تبریکات کریسمس، این جمله " آخرین سال زیستن بشر بر زمین مبارک" چشممان را بگرفت! حالا اگه واقعا پیش بینی این آقا درست باشه چی!!؟؟ برام ناامید کننده نیست! اینکه همه با هم بمیریم و تموم شیم خیلی هم خوب و شیرینه به نظرم!! تنها چیزی که به نظرم ناراحت کنندس اینه که اگه بیخیال این پیش بینی شیم و بگیم چرتی بیش نیست و بعد برسیم به تاریخ مورد نظر و ببینیم که ای دل غافل جدی جدی همه چیز داره تموم میشه و پشیمون شیم از اینکه درست زندگی نکردیم! به هر حال من علاقه ای ندارم که به صورت یه روح تکامل نیافته از جسمم خارج گردم! :دی 

در انتها زمســــتـــــونِ خدا ســـــرده دمش گــــرم! :)

+نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت1:59 PMتوسط عسل |
مادربزرگ!
مامانی! مادر پدرم را می گویم! مادربزرگ صدایش بزنیم بهتر است ... توی این خانواده با 20 و خورده ای نوه هرگز سر صدا زدنش به تفاهم نرسیدیم ... عماد برادرم  مادرجون صدایش می زند و من مامانی ... بقیه هم همین طور!
می گفتم... مادربزرگ ما شاید هیچ وقت شبیه مادربزرگ های توی قصه ها نبود که خب واقعا هم نبود .... یعنی هیچ وقت آدمی نبود که نوه های قد و نیم قدش رو دور خودش جمع کنه و براشون قصه شاه پریون بگه یا مثلا وقتی نوه ها دارن بازی می کنن بشینه با لذت نگاشون کنه و سر و صدا هم کردن هیچ بهشون نگه ... هرگز! هرگز همچین مادربزرگی نبود!
ولی خب به هرحال همیشه همشه مادر بزرگ و  خونه کوچیک مادربزرگه و حیاط با صفاش و جمع شدن های دور هم از روز اول عید و سیزده بدر بگیر تا عید فطر و قربان و عاشورا و تاسوعا- که هر چند الان دیگه خیلی کمتر شده- برام دوست داشتنی بودن و حالا روز به روز می گذرد و حال مادربزگ بدتر می شود و دردهایش بیشتر ... انگار اگر مادربزرگ برود نه تنها باید به مادربزرگ بدرود گفت بلکه باید با خیلی از دلخوشی های کودکی هم خداحافظی کرد و گشت و دلخوشی های کوچیک دیگه ای پیدا کرد... و مادربزرگه و خونه اش و دور هم جمع شدن ها و همه اینا بشه خاطرات خوبی که مطمئنن هممون بدیاش رو یادمون میره ... یادمون هم نره کم رنگ که میشن برامون...
ناراحت کننده اس دردی که می کشه ...

+نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت3:55 PMتوسط عسل |
شکلات!
یه شکلات merci دیگه می خورم و جزوه کذایی فیزیولوژی رو ورق می زنم. نصف بیشتر بچه ها شهرستانی بودن و رفتن شهرشون و یه تعداد کمی موندیم که ما هم نمی ریم دانشگاه این هفته رو! یعنی یه هفته خیلی عالی که بشینی تمام درسایی که تو این دو ماه نخوندی رو بخونی! امروز روز سومشه و تنها کاری که کردم ورق زدن جزوه فیزیولوژی بود!
یه شکلات merci دیگه می خورم و آرشیو فیلم ها رو می نگرم! 2 فصل modern family و یه فصلو نصفی  grey's anatomy  و کلی سریال دیگه! کی وقت می کنه درس بخونه با این همه فیلم! :دی
این بار با یه قاشق حمله می کنم به شکلات nutella و نگاهم می افته به دو عدد بلیط نصفه قیمت فیلم یه حبه قند! یعنی واقعن برم ببینمش!!؟
یه شکلات دیگه و نیم  نگاهی به پوشه رانندگیم که به طرز وحشتناکی در حال خاک خوردن است و هنووووز به دنبال یه روزِ زوجِ خوب هستم که برم امتحان بدم!!!
یه شکلات دیگه .....

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت11:32 AMتوسط عسل |
آبان نامه!
1. هوا سرد است! هنوز ناجوانمردانه سرد نشده... ولی سرد است! می چسبه که تعداد زیادی لباس بپوشی و پتویی هم دورت بپیچی و لیوان چایی هم بگیری دستت و کنار پنجره بشینی و به بارون و هوای ابری بنگری و چایی بخوری و به اتفاقات خوب زندگیت فکر کنی!

2. تابستونی بود که به شدت بی کار بودم .... به طرز وحشتناکیاااا! کلی هم فیلم و سریال برای دیدن داشتم... ولی دریغ از دیدن حتی یکیشون! ولی الان.... همین الان که کلی درس باید بخونم و دو تا تحقیق داغون دارم که اصلا نمی دونم باید چی کارشون کنم و از کجا شروع کنم.... دقیقا در همین شرایط به طرز وحشتناکی رو آوردم به سمت فیلم و سریال ها و به شدت معتاد دیدنشون شدم!

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت12:46 PMتوسط عسل |
مهر
روزها که گذشتند دیگه سرد شدم نسبت به اینکه دانشگاه تهران قبول شدم، همون چیزی که می خواستم ... کلا همه چیز برام خیلی عادی شد! انگار که همیشه بودن! انگار نه انگار که سال پیش درست توی همین روزا حسرت یه همچین شرایطی که الان دارم رو می خوردم. پارسال و البته سال قبلش فکر می کردم اگه دانشگاه قبول شم دیگه هیچی نمی خوام، دیگه خوشحال ترین آدم روی زمینم... ولی الان، هنوز هم خیلی چیزا می خوام، خوشحال ترین آدم روی زمین هم نیستم.... فقط انگار زندگیم در یک مسیر مشخصی افتاده! همین! فقط همین!

پ.ن: با تشکر از دانشگاه علوم پزشکی تهران و البته علامه طباطبایی که هنوز حال و هوای تابستون در خانه ما جریان دارد و اگر ترافیک خیابان ها و زود تاریک شدن هوا نبود کسی متوجه آمدن مهر نمی شد احتمالا!

+نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت6:50 PMتوسط عسل |
اتاق عمل!
خوشحال و شاد و خندان می گردیم از اینکه حداقل دانشگاه آزاد اون رشته ای که دوست داشتیم قبول گردیدیم و حالا اگر هم سراسری باب میلمان نبود دلمان خوش است که این یکی هست!!

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت11:23 PMتوسط عسل |