خب می دانیم چه احساس جالبیست آشنایی با یک نفر جدید و نا آشنا و قرار اول و دوم و سوم و ... شناختن خودش و فک و فامیل و جد و آبادش و روزای خوب و خوش و بعدم اولین دعوا و روزای زشت و بداخلاقی و دوباره آشتی و گل و بلبل و ...
کلا دوست می دارم این روابط شاید احمقانه را ... روزای خوشی را می گذرانیم ... می خندیم ... شادیم... می گردیم... دور می زنیم ... دوست داریم قدر جوانی هایمان را بدانیم. جایی هم باشد که از احساسمان بنویسیم که یادمان بماند این روزها خوش بودیم، واقعا خوش بودیم و چند سال دیگه نیاییم اسم این روزهای خوشمان را بگذاریم دوران حماقت و جهالت و بی احترامی کنیم به تمام احساسات جوانیمان و خوشی هایش!
به پیرزنی که حتی نمی تونست دنبالت بِدَوه رحم می کردی حداقل!
حالا روزگاری رسیده که شاید در طول روز نیم ساعت هم پیاده راه نرویم...
به عبارتی جوون هم جوونای قدیم! چیه این جوونِ ماشینیه امروزی! مُردم انقدر کرایه ماشین دادم!! والاااااا! :دی
یه زمانی از این سوالات زیاد به چشممان می خورد که مثلا اگه بدونی 5 دقیقه از عمرت مونده یا 1 ساعت مونده چی کار می کنی!!؟؟ سوالاتی که هرگز بهشون فکر نکردم!!! حالا در میان جوی که ییهو فیض.بوک را گرفت و تبریکات کریسمس، این جمله " آخرین سال زیستن بشر بر زمین مبارک" چشممان را بگرفت! حالا اگه واقعا پیش بینی این آقا درست باشه چی!!؟؟ برام ناامید کننده نیست! اینکه همه با هم بمیریم و تموم شیم خیلی هم خوب و شیرینه به نظرم!! تنها چیزی که به نظرم ناراحت کنندس اینه که اگه بیخیال این پیش بینی شیم و بگیم چرتی بیش نیست و بعد برسیم به تاریخ مورد نظر و ببینیم که ای دل غافل جدی جدی همه چیز داره تموم میشه و پشیمون شیم از اینکه درست زندگی نکردیم! به هر حال من علاقه ای ندارم که به صورت یه روح تکامل نیافته از جسمم خارج گردم! :دی
در انتها زمســــتـــــونِ خدا ســـــرده دمش گــــرم! :)
می گفتم... مادربزرگ ما شاید هیچ وقت شبیه مادربزرگ های توی قصه ها نبود که خب واقعا هم نبود .... یعنی هیچ وقت آدمی نبود که نوه های قد و نیم قدش رو دور خودش جمع کنه و براشون قصه شاه پریون بگه یا مثلا وقتی نوه ها دارن بازی می کنن بشینه با لذت نگاشون کنه و سر و صدا هم کردن هیچ بهشون نگه ... هرگز! هرگز همچین مادربزرگی نبود!
ولی خب به هرحال همیشه همشه مادر بزرگ و خونه کوچیک مادربزرگه و حیاط با صفاش و جمع شدن های دور هم از روز اول عید و سیزده بدر بگیر تا عید فطر و قربان و عاشورا و تاسوعا- که هر چند الان دیگه خیلی کمتر شده- برام دوست داشتنی بودن و حالا روز به روز می گذرد و حال مادربزگ بدتر می شود و دردهایش بیشتر ... انگار اگر مادربزرگ برود نه تنها باید به مادربزرگ بدرود گفت بلکه باید با خیلی از دلخوشی های کودکی هم خداحافظی کرد و گشت و دلخوشی های کوچیک دیگه ای پیدا کرد... و مادربزرگه و خونه اش و دور هم جمع شدن ها و همه اینا بشه خاطرات خوبی که مطمئنن هممون بدیاش رو یادمون میره ... یادمون هم نره کم رنگ که میشن برامون...
ناراحت کننده اس دردی که می کشه ...
یه شکلات merci دیگه می خورم و آرشیو فیلم ها رو می نگرم! 2 فصل modern family و یه فصلو نصفی grey's anatomy و کلی سریال دیگه! کی وقت می کنه درس بخونه با این همه فیلم! :دی
این بار با یه قاشق حمله می کنم به شکلات nutella و نگاهم می افته به دو عدد بلیط نصفه قیمت فیلم یه حبه قند! یعنی واقعن برم ببینمش!!؟
یه شکلات دیگه و نیم نگاهی به پوشه رانندگیم که به طرز وحشتناکی در حال خاک خوردن است و هنووووز به دنبال یه روزِ زوجِ خوب هستم که برم امتحان بدم!!!
یه شکلات دیگه .....
2. تابستونی بود که به شدت بی کار بودم .... به طرز وحشتناکیاااا! کلی هم فیلم و سریال برای دیدن داشتم... ولی دریغ از دیدن حتی یکیشون! ولی الان.... همین الان که کلی درس باید بخونم و دو تا تحقیق داغون دارم که اصلا نمی دونم باید چی کارشون کنم و از کجا شروع کنم.... دقیقا در همین شرایط به طرز وحشتناکی رو آوردم به سمت فیلم و سریال ها و به شدت معتاد دیدنشون شدم!
پ.ن: با تشکر از دانشگاه علوم پزشکی تهران و البته علامه طباطبایی که هنوز حال و هوای تابستون در خانه ما جریان دارد و اگر ترافیک خیابان ها و زود تاریک شدن هوا نبود کسی متوجه آمدن مهر نمی شد احتمالا!

